تبليغاتX

> عاشق خسته روزگار
عاشق خسته روزگار
این وبلاگ راتقدیم می کنم به عاشقان ایران
متن چندتا از اهنگهای مجید خراطها (به خدا خیلی دوسش دارم.بهترین خواننده پاپ ایرانه )
کاور آلبوم نفرین

یکی بود یکی نبود

يكي بود يكي نبود
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
زير گنبد كبود
شكايت از دلم دارم
متهمه به عاشقي
دلي كه پر كشيد و رفت
اما هنوز توو عاشقي
اين دل زندوني من
مجرمِ بند اوله
چي بگم از كجا بگم
فقط شكايت و گله
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
هيچكسي هم دم دلِ
تنها و بي كسم نبود
سفرت درد كمي نيست
واسه ي دلم ميدوني
راستي باورم نميشه تو ميري و نميموني
ريش ِ بازي توو تمومه تو لحظه هاي بي قراري
دلت از سنگه كه ميخواي دلموتنها بذاري
توو آخرين نگاه تو
من ديگه پيدا نبودم
كي جاي من بود توو چشات
هيچ وقت اينو نفهميدم
نذار كه بين من و تو هرچي بوده خاطره شه
تو بري و من بمونم قصه ي ما تموم بشه
يه عهدي بود ميون ما
اما حالا يه خاطره ست
از تو فقط مونده برام
يه خاطره همينو بس
خودت نگفتي كه ميري
اما نگات رفتني بود
هر چي ميگفتم كه نرو
بهونه هات تكراري بود
هر جا ميرم ياد چشات
توو قاب چشماي منه
صدات مياد اما خودت
نيستي دلم پر از غمه
ديگه دلت كه اينجا نيست
يادت ولي پيش منه
تو نيستي و شب گريه ها دربه دري كار منه
نذار كه ديوونه بشم
نذار از عشقت بسوزم
بارون چشمام ميباره از دوري تو هنوزم
اگه صدامو ميشنوي بدون يكي دوست دارهيكي كه چشماش ابريه
نيستي و بارون ميباره
اگه صدامو ميشنوي بدون يكي منتظره داره
يكي براي ديدنت نشسته پشت پنجره
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
هيچكسي هم درددلِ
تنها و بي كسم نبود


لحظه آخر

بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تاره
وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره
از همون روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادم
فکر میکردم می رسی یه روز تو بی کسیم به دادم
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله
لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه
هیشکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه قدر چشماتو بدونه...
رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده
بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده
چشم به راه تو می مونم تا که برگردی دوباره
می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله
رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه
هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه
تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونمتو دیگه رفتی که رفتی نمای پیشم می دونم
اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار
با چشای خیس و گریون من میگم خدا نگهدار...


تک ستاره

توی تاریکی شبهام تویی تنها تک ستاره
بیا باز با هم بمونیم با یه چشمک دوباره
بیا تو چشمام نگاه کن می خوام از چشات بخونم
دنیای قلبت قشنگه بذار تو دنیاش بمونم

نم نمک بارون می باره تو رو یاد من میاره
ساده میگم تا بدونی دنیا مثل تو نداره
قلب تو پاک و زلاله مثل قطره های بارون
دل نشین تر از بهاری حتا تو فصل زمستون

یادته وقتی که بودی همیشه من با تو بودم
حالا نیستی من به یادت این ترانه رو سرودم
خیلی دل تنگ نگاتم چرا از من می گریزی
با همه ناز و اداهات واسه من خیلی عزیزی

زیر بارونا همیشه تورو تو یادم میارم
حالا که نیستی کنارم هرشب تا سحر بیدارم
دل تو پاک و زلاله مثل قطره های بارون
دل نشین تر از بهاری توی روزای زمستون

تو چشام اشکی نمونده رو لبام حرفی ندارم
وقتی نیستی تک و تنهام سر روی زانوم میذارم

هنوزم نم نم بارون اونو یاد من میاره
ای خدا برنمی گرده کاری کن بارون بباره

نرو نذار تنها بشم اگه بری دلم می گیره
نرو نذار که عاشقت تو غربت تو اوج تنهایی سر رو زانو بذاره و گریش بگیره
آخه چه جوری دلت میاد وقتی دلمو میشکنی اشکامو می بینی باز تنهام بذاری
یه گوشه میشینم وقتی که نیستی کارم شده شب و روز گریه و زاری

نه نشونی از تو ندارم که ببینمت دوباره
هنوزم نم نم بارون تو رو یاد من میاره


قلب تو دریاست

اگه صدامو مي شنوي
بدون دلم تنگه برات
نرو ...

باز ديشب دوباره تو كوچه تنگ و باريك خاطر ها قدم زدم
دوباره يادت اومد تو ذهنمون ديشب باز از اسم تو دم زدم
دوباره يادم اومد اون لحظه هاي بي كسيم با تو بودن
زير بارون و ترانه اي از عشق تو سرودم

اما نه قلب تو درياست
هنوزم به يادم هستي
مي دونم تو هم غريبي
حالا هر كجا كه هستي

اما نه قلب تو درياست
هنوزم به يادم هستي
مي دونم تو هم غريبي
حالا هر كجا كه هستي

مي دونم تو هم غريبي ...

باز اگه صدامو مي شنوي
بدون دلم تنگه برات
بگو تو هم همش شبها به ياد من
باروني ميشه گونه هات
بگو هنوزم دل تو طاقت دوري نداره
بدون هنوزم شاخه هاي گل
تو رو به ياد من مي ياره

ديگه حتي قاصدك ها قاصدك ها از تو پيغامي نداره
هيچكي نيست منو بفهمه
سر روي شونه ام بذاره
چه غريبونه نشستم
چشم به راهت تك و تنها
چه كنم وقتي كه نيستي
منم اون دنياي غم ها
هنوزم شاخه هاي گلتو رو به ياد من مي ياره
بغض وجودمو مي گيره
اشكامو برگهاش مي باره

هنوزم شاخه هاي گل
تو رو به ياد من مي ياره
اشك تو چشمام حلقه بسته
چشم تو تا سحر بيداره


دلم را شکست

 

کجایی عزیزم ببینی که تنهام
کجایی ببینی چه تاریکه شبهام
چی شد تو نگاهت کس دیگه ای بود
کجایی که بعد تو غم همدمم بود
نگاهم هنوزم تو حسرت نگاهت
بیا تا بریزم اشکامو به راهت
کجایی گل من
تو رفتی میدونم
دلم تنگه واسه تو نا مهربونم

بدون تا ابد تو قلب منی
ولی باز چی شده دلو می شکنی
اونی که پراشو بست و نشست
چه ساده پرید و دلم رو شکست
چه ساده پرید و دلم رو شکست

2 نوشته شده در  2009/2/14ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

پروفایل من

 http://behzadjoon.blogfa.com/profile

2 نوشته شده در  2008/12/8ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!

http://www.tinypic.info/files/vzxc0u09d66rnzrfvaga.jpg

 

براي خوشحال کردن يک زن...

يک مرد فقط نياز دارد که اين موارد باشد :


1. يک دوست

2. يک همدم

3. يک عاشق

4. يک برادر

5. يک پدر

6. يک استاد

7. يک سرآشپز

8. يک الکتريسين

9. يک نجار

10. يک لوله کش

11. يک مکانيک

12. يک متخصص چيدمان داخلي منزل

13. يک متخصص مد

14. يک متخصص علوم جنسي

15. يک متخصص بيماري هاي زنان

16. يک روانشناس

17. يک دافع آفات

18. يک روانپزشک

19. يک شفا دهنده

20. يک شنونده خوب

21.. يک سازمان دهنده

22. يک پدر خوب

23. خيلي تميز

24. دلسوز

25. ورزشکار

26. گرم

27. مواظب

28. شجاع

29. باهوش

30. بانمک

31. خلاق

32. مهربان

33. قوي

34. فهميده

35. بردبار

36. محتاط

37. بلند همت

38. با استعداد

39. پر جرأت

40. مصمم

41. صادق

42. قابل اعتماد

43. پر حرارت

بدون فراموش کردن :

44. تعريف کردن مرتب از او

45. عشق ورزيدن به خريد

46. درستکار بودن

47. بسيار پولدار بودن

48. تنش ايجاد نکردن براي او

49. نگاه نکردن به بقيه دختران

و در همان حال، شما بايد :

50. توجه زيادي به او بکنيد، و انتظار کمتري براي خود داشته باشيد

51. زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش

52. اجازه رفتن به مکانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران نباشيد او کجا مي رود.

بسيار مهم است :

53. هيچگاه فراموش نکنيد :

* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهايي که او مي گذارد



 

چگونه يک مرد را خوشحال کنيم :



1. تنهاش بذاريد!!!! Laughing Evil or Very Mad
____________ _____

 

از دست تمام دختران دل شیداست*****از ناز و کرشمه شان دل غوغاست



دانی که چرا گردن مردان شد کج******از بس دلشان پر شده از خون پیداست



در منزل هم غیبت همسر گویند******از داغ دل و سینه پر درد شکواست



اخر چه بود گناه مردان کاین جور******از دست زنان روند پناه گاه گر جاست



از تانک و مسلسل که چه باید گویم *****در پیش زبان و کرنش زن خاراست



اندر عجبم که گر نمی داشتند اشک*****کز دست جماعت چه توان کردن راست



گویند که زیبا پسری چون او مُرد******ترشیده شود دخترکی بس زیباست



گویند که زیبا پسران گر مردند*****ترشیده شوند دخترکان چون حقاست



شوریده شدم بس که چرند من گفتم*****کاخر بشوم چو زن ذلیل اشکاراست

2 نوشته شده در  2008/12/3ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

كارت پستالهاي زيبا براي دوستان گلم
2 نوشته شده در  2008/11/21ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

زندگی یعنی

زندگی یک آواز است آنرا بخوان.

زندگی یک مبارزه است با آن مبارزه کن.

زندگی یک بازی است آنرا بازی کن.

زندگی یک رویا است به آن واقعیت ببخش.

زندگی یک فداکاری است آنرا عرضه کن.

زندگی عشق است از آن لذت ببر

2 نوشته شده در  2008/11/12ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

خوشبختي

خوشبختي از آن کسي است که در پي خوشبختي ديگران باشد.

 

هر چند وقت يکبار خودت را از خودت طلب کن شايد گم شده باشي...

2 نوشته شده در  2008/11/12ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

یک جمله
انسان عادي مثل شهري است _ صد دروازه _ كه تقدير ازهردري كه بخواهد بر او وارد مي شود . اما انسان حكيم همانند كاخي ست_ با يك در _ كه تقدير قبل از ورود به آن در مي زند .

2 نوشته شده در  2008/11/12ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

از یک دوست

آموخته ام که : وقتي با کسي روبه رو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما دارد. آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد. آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست. آموخته ام که: خوشبختي جُستن آن است نه پيدا کردن آن...

2 نوشته شده در  2008/11/10ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

عشق

غزل است این یا که غزال است خدا

حضرت عشق من و ربّ جمال است خدا

 

با یکی غمزه دل و دین مرا ره زد و رفت

رهزن دین و دل و روح کمال است خدا

 

چشم من تنگ بلور است و دلم شعله ور است

کاینمحل جای نه قیل است و نه قال است خدا

 

عشق او کشت مرا گو چه کنم با شررش

سینه ام مأمن صد ناله ونفرین وسوال است خدا

 

کو؟، کجا آن پسرخنده به لب ؟ گو چه شد او

از چه دیدن به لبش خنده محال است خدا

 

ساقیا،آن پسرک رفت و به دفتر بنوشت

رستن از محنت و غم، شکل خیال است خدا

 

دل ما مرد، ز بس نغمه هجران بسرود

غزلش ملتمس  روز وصال است خدا

اینرو یکی از همکلاسی های خوبم نوشته بودن و من هم با احازه ایشون که هنوز نگرفتم!! گذاشتم اینجا.

امبدوارم از دستم ناراحت نشن.

2 نوشته شده در  2008/11/10ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

خاکسترم نکن

من بی تو هیچم، تو باورم نکن ... خیسم ز گریه، تنهاترم نکن

عاشق نبودم تا با تو سر کنم ... آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم ... اگه بی تو زنده بودم ... تو بمون که بی تو غصه می خورم

اگه دل به تو نبستم ... اگه این منم که خستم ... ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو ... اگه بی قرارم از تو ... تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره ... به تو می رسم دوباره ... اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونی ات ... پنهون نکردی از من نشونی ات

من پا کشیدم از عهد بسته ام ... تو پا فشردی بر مهربونی ات

اگه هم زبون نبودم ... اگه مهربون نبودم ... چه کنم دل این دل شکسته رو

اگه سرد و مرده بودم ... اگه پر نمی گشودم ... به تو بستم این دو بال خسته رو

اگه شکوه دارم از تو ... اگه بی قرارم از تو ... تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره ... به تو می رسم دوباره ... اگه عاشقم بهانه ام تویی

 

2 نوشته شده در  2008/11/10ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

تقدیم با عشق
2 نوشته شده در  2008/11/10ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

دوست دارم گلم
2 نوشته شده در  2008/11/10ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

التماس دعا
2 نوشته شده در  2008/11/4ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

آخرین نفس

دیگه رو شونه های من جایی نمونده واسه تو  همین الان می خوام بگم از جلوی چشام برو   بزار دیگه تنها بشم سرزمین بی کسی  دیگه نمی خوام که بگم برای من مقدسی

فردا اگر ز راهم نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانهای عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت

 رنگ چشای روشن مثل ستاره شب این دل بی قرارمن واسه نگاه تو بی تابه   اما دیگه نمی تونم یه لحظه اینجا بمونم می خوام تا آخرین نفس( تا آخرین نفس ) شعرای غمگین بخونم  

هرگز نشد بیائی  پیشم بگیری دستهای منو بدونی من عاشقتم گوش

کنی حرفهای منو

 تو بی وفا بودی ولی اون که برات میمرد منم تا زنده ام دوست دارم این کلام

آخرم

 من که نتونستم تو رو یه لحظه تنها بزارم تو سردی خاطره ها بگم که دوست ندارم

 دلم می خواد همین یه بار اشکامو پنهون نکنم باور کنی تو رو میخوام

بیام به شهر خاطرات غرق بشم توی نگا ت دیونه وار فدات بشم بمیرم من واسه چشات

 اما هنوز فاصله مون دوره و دست من جداست ترانه سکوت من تو بقض آخرم نهاست

 کاش کی میشد فقط یه بار بیایی بگی دوست دارم تو چشم من نگا کنی بگی که عاشقت منم

 **********

2 نوشته شده در  2008/11/4ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

عاشقی یعنی . . .

عاشقی یعنی نشستن زیر حسرت شقایق

                                       با چشای خیس و گریون بری تا نبض دقایق

عاشقی یعنی گذشتن از زمان و هر زمینی

                                      چشات رو همش ببندی تا که غیر از اون نبینی

عاشقی یعنی رسیدن به دل و خون جگرها

                                       راضی باشی به گل زرد بگزری تو از اگرها

عاشقی یعنی شمردن شبا رو دونه به دونه

                                      توی خوابت تو بگردی پی اون خونه به خونه

عاشقی یعنی پریدن از رو قله خوشی ها

                                       بری تا عمق صداقت دور بشی تو از بدی ها

عاشقی یعنی دویدن با پاهای خرد و خسته

                                        تا که معشوق رو ببینی اما باز ببینی رفته

عاشقی یعنی بریدن از هیاهوی زمونه

                                         از پری توی دریا بگیری از او نشونه

عاشقی یعنی نگفتن از یه عشق و معنی اون

                                      وقتی دیدی نیستی عاشق بری از معنی تو بیرون

مثل من که از غم عشق تهیم خالی زرویا

                                       معنای عاشقی رو باز میسپارم به عمق دریا

2 نوشته شده در  2008/11/4ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

وداع

 دردا که تیر کودک چرخ از کمان گذشت

دل را درید از هم و از استخوان گذشت

 اندوه ابر وار به دشت دلم گریست

سیل سرشک گشت و کران تا کران گذشت

 آن زخم چیره گشت که نتوان به دل کشید

وان درد سلطه یافت که نیشش ز جان گذشت

خاکستری به جای در این دشت تیره ماند

چاووش خواند و از خم ره کاروان گذشت

 صبح وداع تیره تر از شام مرگ بود

اشگی به دیده ماند سکوت از زبان گذشت

 خورشید تیره گون شد و مهتاب خون گرفت

بر من همان گذشت که بر آسمان گذشت

 شادی و شعر و شور و شراب و شباب و شوق

رنگ محال بود و ز چشم گمان گذشت

 دام زمانه قدر و بها از کسی نخواست

با موش رفت آنچه به شیر ژیان گذشت

 از خار پرس قصه که در دشت زندگی

گر کاروان گذشت چه بر ساربان گذشت

 روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست

چشمی بروی هم زد و گفتا که هان گذشت

 گفتم که عشق چیست ؟تهی کرد جام و گفت

بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت

 گفتم که مرگ مهلت دیدار می دهد؟

گفت این عروس از بر صدها جوان گذشت

 گفتم که سرنوشت زند حلقه ای به در

گفتا دریغ و درد ز راه نهان گذشت

 بعد از تو روزگار بگویم چسان گذشت؟

آنسان که بر پرنده ی بی آشیان گذشت

 بعد از تو روزگار ندانی چگونه بود

گر جمله سود بود همه به زیان گذشت

 ای سرخ گل که باد ربودت ز باغ من

گفتی به باد خیره چه بر باغبان گذشت

 بگذار بوم وار بنالم به بام بخت

کان شعله ها بماند و شکیب توان گذشت

 رفتی برو برو به سلامت سفر ترا

اما بگو بگو که چه مارا میان گذشت

 هر بار قاصدی زره آمد دلم تپید

دردا خموش آمد و از آستان گذشت

 اینک نهاده چشم به راهم که پیک مرگ

گوید که فکر توشه ی ره کن زمان گذشت

2 نوشته شده در  2008/11/4ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

بدان که بي قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس ديگر زندگي نخواهم کرد.

دوست دارم آن هيچ کسي باشم که نامه هايت را برايش مي نويسي و

اي کاش آن هيچ کس اجازه خواندن نامه هايت را داشته باشد .

تو به من آموختي که عشق با عشقبازي متفاوت است. عشق دست خود آدم

نيست. بي خبر و بي اراده مي آيد. اما عشقبازي دست خود آدم است من از

آنچه دست ساز آدمي است بدم مي آيد. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که

نمي توانم راضي باشم، مثل ديگران در بستر معشوقم بخوابم .

من و عشقم يک وجوديم. ما در هم مي خوابيم . دلم براي آنهايي مي سوزد که

پايبند عشقهايي هستند که با عشقبازي اثبات مي شود. من عشق را يافته ام،

معشوق بهانه است . اگر تا هفته ديگر طاقت نياوردم به خانه ات مي آيم...

زين پس به ياد او به خواب مي روم، خواب او را مي بينم و با ياد او از خواب

بر مي خيزم . نه من، که دو گلدان اين اتاق، به ياد او گل خواهند داد .

و ياس هاي سفيد بوي او را در فضا منتشر مي کنند . نور روشني او را گسترش

خواهد داد. و سکوت سنگين اين اتاق ، سکوت او را فرياد مي کند.

رفت و نمي دانست که بي او ، براي بوييدن يک گل، براي خواندن يک شعر،

براي شنيدن يک آواز و براي شليک يک گلوله چقدر تنها ماندم .

یه نفر برام کامنت گذاشت که این شعر و اینجا درج کنم

ما هم گذاشتیم . خوش باشین

2 نوشته شده در  2008/11/4ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

تقدیم به دوستان گلم

2 نوشته شده در  2008/11/4ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

کاریکلماتور
آن‌قدر مهربان بود برای اینکه مردم در زمستان سرما نخورند, سرشان کلاه می‌گذاشت و
 در فصول دیگر کلاه‌شان را بر می‌داشت.

همیشه می‌گفت تو نیمه گم شده من هستی؛ وقتی ترکم کرد فهمیدم که
از شوق پیدا کردن نیمه گم شده‌اش, خودش را گم کرد!

برای‌این‌که پرنده خیالش به پرواز در نیاید، با‌‌‌لهایش را چید.

از ترس مجازات ، افکار عریانش را حجاب پوشاند.

آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت.

گربه ها عاشق آدم هایی هستند که در زندگی دیگران موش می دوانند .

به نارنجک بدون ضامن ، وام نمی دهند .
قناعت را بايد از سفره هفت سين ياد گرفت كه سالهاست تعداد سين هايش تغيير نكرده است

آدم ها وقتي به آسمان خوشبين بودند هواپيما ساختند و وقتي بدبين شدند چترنجات را
آنقدر خسیس بود که حتی وقتی مرد عمرش را به شما نداد.

 آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدن

 

2 نوشته شده در  2007/9/17ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

سکوت
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

2 نوشته شده در  2007/9/8ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

خدایا
آفتاب در حال غروب است.زیبا ولی غم انگیز. دوباره لحظه جدایی فرا رسیده.

لحظه جدایی خورشید و دریا . دریا ناراحت است. ناراحت و خشمگین.

به قدری خشمگین که موجش سر به فلک می کشد.

خدایا

        از تو خواهش می کنم که شب را به سر برسانی.

       که سحرگاهان دوباره فرا رسد.

       که خورشید به آسمان آید.

       و برای روزی دیگر با دریا همراه شود

2 نوشته شده در  2007/8/29ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

« گفتگوي عاشقانه مولا علي ع با خدا »
« كساني كه دم از عاشقي ميزنند ؛ ابتدا بايد راه ورسم عاشقي را بدانند »             

                              « گفتگوي عاشقانه مولا علي ع با خدا »                               

بنام خداوند بخشنده و مهربان

 ای خدای من ؛ ای آقای من ؛  تویی مولای من ومن بنده توام وآیا در حق بنده جز مولایش که ترحم خواهدکرد؟

 آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی مالک وجود من ومن مملک توام آیا درحق مملوک جز مالکش که ترحم خواهد کرد؟
آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی با عزت واقتدار ومن بنده ذلیلم وآیا درحق شخص ذلیل جز ذات
باعزت واقتدار که ترحم خواهدکرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی خدای بزرگ  ومن بنده حقیر وناچیز وآیا درحق بنده ناچیز جز خدای بزرگ که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی  قوی و توانا ومن ضعیف وناتوان وآیا درحق ضعیفی ناتوان جز شخص قوی توانا که ترحم خواهدکرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی  بی نیاز ومن فقیر آیا درحق فقیری محتاج جز غنی بی نیاز که ترحم خواهدکرد؟

آقای من ای آقای من تویی عطا بخش سائلان ومن به درگاهت سائلم وآیا درحق سائل جز عطا بخشنده که ترحم  خواهدکرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی زنده ابدی ومن مرده بی روح وآیا درحق مرده ای بی روح جز زنده ابدی که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی وجود باقی ومنم تباه وفانی ونابودم وآیا در حق فانی ونابودشدنی جز ذات باقی سرمدی که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی موجود دایم ازلی ومن موجود زوال پذیر وآیا درحق موجود زوال پذیر جز ذات دائم ازل که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی روزی دهنده خلق ومن روزی خواهم وآیا درحق روزی خواهان جز رازق وروزی دهنده خلق که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی صاحب جود واحسان من بخیل وآیا درحق بخیل جز شخص باجودواحسان که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی عافیت بخش وشفا بخش ومن مبتلا وآیا درحق مبتلا جز عافیت وشفا بخش که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی عافیت خدای بزرگ ومن بنده کوچک  وآیا درحق بنده صغیری جز خدای بزرگ  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی رهنمای خلق  ومن بنده گمراهوآیا درحق بنده گمراه جز رهنمای عالم   که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی خدای بخشاینده ومن بنده قابل ترحم وبخشش وآیا درحق بنده قابل بخشش جز خدای بخشاینده  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی سلطانت من بنده امتحان شده وآیا درحق بنده امتحان شده جز سلطان عالم  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من ؛ تویی رهبرودلیل ومن متحیروسرگردان وآیا درحق متحیر سرگردان جز دلیل ورهبر که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من ؛ تویی خدای غفورآمرزنده ومن بنده گنهکاروآیا درحق بنده گنهکارجز خدای غفور  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من؛ تویی غالب وقاهرومن بنده عاجزمغلوب وآیا درحق بنده مغلوب مقهورجز خدای غالب قاهر که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی پروردگار پرورنده خلق ومن مربوب وپرورش یافته توام وآیا درحق مربوبی جزآنکه پروردگار اوست  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای؛ من تویی خدای با کبریا ومن بنده فروتن وعاجزوآیا درحق بنده عاجز فروتن جز خدای باکبریای بزرگ  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ برهمتت ترحم کن وبه جود وکرمت وفضل واحسانت ازمن راضی وخشنود باش؛  ای خدای صاحب جود واحسان وفضل ونعمت بحق نعمتت یا الرحم ا لراحمین.

گوشه اي از مناجات حضرت علی علیه السلام

 

2 نوشته شده در  2007/8/3ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

صداي آب مي آيد
صداي آب مي آيد، مگر

 در نهر تنهايي چه مي شويند؟

لباس لحظه ها پاك است.

ميان آفتاب هشتم دي ماه

طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.

طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.

چه مي خواهيم؟

بخار فصل گرد واژه هاي ماست.

دهان گلخانه فكر است.

***

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.

ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

***

چرا مردم نمي دانند

كه لادن اتفاقي نيست،

نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند

كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟
 
*****
 
((سهراب سپهري))

 

2 نوشته شده در  2007/8/2ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

ساده بگویم
ساده بگویم ، نگاه زاده علاقه است
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند
تو دیگر از ان خود نیستی...
زمان می گذرد و زمانه نیز هم
کودک می شوی
جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری
 پیر می شوی
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست
باز در پی ان علاقه پنهان ، ان نگاه همیشه تازه هستی
باز ان دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی
غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده است
سایه ای خوش بر دل تو!
 
@@@@@@@@@@@@
 
پدر جان در دل تنگت چه ابری بود
که من چندان که می گریم
هنوزش هیچ پایان نیست
چه صبری داشتی اما ،
از ان دندان که بر  هم می فشردی
همچنان خون دلم جاری ست.
غمت با من
درین شب های ابری
زنده ماند اما،
نمی دانم امیدم در دل تنگ که خواهد زیست؟
 
@@@@@@@@@@@@
 
از هم گریختیم
وان نازنین پیاله دلخواه را ، دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم .
دیدار ما که ان همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
وان عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با ان همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز امدم ولی
هر بار دیر بود.
اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سر گشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو ادم و حوا بهشت خویش.
 
 
 
                                                            همسایه دیوار به دیوار دلهاتون
 
                                                                                                بهزادجون
2 نوشته شده در  2007/7/30ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

نوشته های ارسال شده توسط یک دوست(اسمون ابی)
قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود. (فرانسيس كافكا)


هرگز کسی را نا امید نکن، شاید امیدش تنها داراییش باشد


از خدا پرسیدم چی دوست داری؟گفت: سخاوت. دیوانه گفت: حماقت. غم گفت: ملامت. کوه گفت: صلابت. معشوق گفت: نگاهت. فدایه تو که گفتی : رفاقت.

2 نوشته شده در  2007/7/30ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

تو عزیز منی گلم

آخه تو عزیز قصه هامی     آخه تو شعر روی لب هامی

آخه جون تو بسته به جونم     اگه بری دیگه نمی تونم

آخه اسم تو رو که می آرم      میشی همه دارو ندارم

از چی می ترسی تو مهربونم     من که رو عشق تو موندگارم

یه شب میون بارون غرورم شکستم

کاش که بهت میگفتم چقدر تو رو می خواستم

می خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت

با این که خیلی خستم بگذرم از گناهت 

آخه تو عزیز قصه هامی     آخه تو شعر روی لب هامی

آخه جون تو بسته به جونم     اگه بری دیگه نمی تونم

آخه اسم تو رو که می آرم      میشی همه دارو ندارم

از چی می ترسی تو مهربونم     من که رو عشق تو موندگارم

 

2 نوشته شده در  2007/7/25ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

عشق

وای که چه قد تو رو دوس دارم و می میرم واسه تو ,  تو همیشه تو قلبم

 

 می میرم واسه چشمای قشنگت

 

بگو بگو بگو دوسم داری

 

دیگه نگو نمیای که می میرم وقتی که نیستی بهونه می گیرم

 

بازی نکن با دلم که می میره بیا که دلم پیش قلب تو پیره

 

نکنه که دیوونه شی به عشق من شک کنی نکنه بی وفا بشی بخوا منو دک کنی

 

نکنه که میخوای بری بازم میخوای بد بشی شاید واسه قوی شدن میخوای ازم رد بشی

 

تو رو خدا وقتی میام نگو دیگه دیره  نگو که دلت یه جای دیگه اسیره

 

نگو نمیشناسی تو دیگه رنگ صدام

 

نگو نمیفهمی دیگه معنی حرفام

 

 

2 نوشته شده در  2007/7/25ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

بارون

برو زیر بارون...بهش برس...

تموم راز هستی رو توی بارون میتونی ببینی...

باران روایت عشق است...

زیر باران بی چتر...

2 نوشته شده در  2007/7/25ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

تولد تولد تولدم مبارک
۲۹  تیر  اومد   ....  تولدم را به خودم تبریک می گم
2 نوشته شده در  2007/7/19ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

درد و دل اسمون و ماه
آسمون به ماه میگه:

 عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو ماه میگه؟
 تو بگو عشق یعنی چی؟
 آسمون میگه : انتظار دیدن تو
 
نشان عشق
روز و شب...
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب


هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب



پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب

 

2 نوشته شده در  2007/7/18ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  |