تبليغاتX
> عاشق خسته روزگار
عاشق خسته روزگار
این وبلاگ راتقدیم می کنم به عاشقان ایران
عکس من در دانشگاه
2 نوشته شده در  2007/11/14ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

کاریکلماتور
آن‌قدر مهربان بود برای اینکه مردم در زمستان سرما نخورند, سرشان کلاه می‌گذاشت و
 در فصول دیگر کلاه‌شان را بر می‌داشت.

همیشه می‌گفت تو نیمه گم شده من هستی؛ وقتی ترکم کرد فهمیدم که
از شوق پیدا کردن نیمه گم شده‌اش, خودش را گم کرد!

برای‌این‌که پرنده خیالش به پرواز در نیاید، با‌‌‌لهایش را چید.

از ترس مجازات ، افکار عریانش را حجاب پوشاند.

آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت.

گربه ها عاشق آدم هایی هستند که در زندگی دیگران موش می دوانند .

به نارنجک بدون ضامن ، وام نمی دهند .
قناعت را بايد از سفره هفت سين ياد گرفت كه سالهاست تعداد سين هايش تغيير نكرده است

آدم ها وقتي به آسمان خوشبين بودند هواپيما ساختند و وقتي بدبين شدند چترنجات را
آنقدر خسیس بود که حتی وقتی مرد عمرش را به شما نداد.

 آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدن

 

2 نوشته شده در  2007/9/17ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

سکوت
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

2 نوشته شده در  2007/9/8ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

خدایا
آفتاب در حال غروب است.زیبا ولی غم انگیز. دوباره لحظه جدایی فرا رسیده.

لحظه جدایی خورشید و دریا . دریا ناراحت است. ناراحت و خشمگین.

به قدری خشمگین که موجش سر به فلک می کشد.

خدایا

        از تو خواهش می کنم که شب را به سر برسانی.

       که سحرگاهان دوباره فرا رسد.

       که خورشید به آسمان آید.

       و برای روزی دیگر با دریا همراه شود

2 نوشته شده در  2007/8/29ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

« گفتگوي عاشقانه مولا علي ع با خدا »
« كساني كه دم از عاشقي ميزنند ؛ ابتدا بايد راه ورسم عاشقي را بدانند »             

                              « گفتگوي عاشقانه مولا علي ع با خدا »                               

بنام خداوند بخشنده و مهربان

 ای خدای من ؛ ای آقای من ؛  تویی مولای من ومن بنده توام وآیا در حق بنده جز مولایش که ترحم خواهدکرد؟

 آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی مالک وجود من ومن مملک توام آیا درحق مملوک جز مالکش که ترحم خواهد کرد؟
آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی با عزت واقتدار ومن بنده ذلیلم وآیا درحق شخص ذلیل جز ذات
باعزت واقتدار که ترحم خواهدکرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی خدای بزرگ  ومن بنده حقیر وناچیز وآیا درحق بنده ناچیز جز خدای بزرگ که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی  قوی و توانا ومن ضعیف وناتوان وآیا درحق ضعیفی ناتوان جز شخص قوی توانا که ترحم خواهدکرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی  بی نیاز ومن فقیر آیا درحق فقیری محتاج جز غنی بی نیاز که ترحم خواهدکرد؟

آقای من ای آقای من تویی عطا بخش سائلان ومن به درگاهت سائلم وآیا درحق سائل جز عطا بخشنده که ترحم  خواهدکرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی زنده ابدی ومن مرده بی روح وآیا درحق مرده ای بی روح جز زنده ابدی که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی وجود باقی ومنم تباه وفانی ونابودم وآیا در حق فانی ونابودشدنی جز ذات باقی سرمدی که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی موجود دایم ازلی ومن موجود زوال پذیر وآیا درحق موجود زوال پذیر جز ذات دائم ازل که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی روزی دهنده خلق ومن روزی خواهم وآیا درحق روزی خواهان جز رازق وروزی دهنده خلق که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی صاحب جود واحسان من بخیل وآیا درحق بخیل جز شخص باجودواحسان که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی عافیت بخش وشفا بخش ومن مبتلا وآیا درحق مبتلا جز عافیت وشفا بخش که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی عافیت خدای بزرگ ومن بنده کوچک  وآیا درحق بنده صغیری جز خدای بزرگ  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی رهنمای خلق  ومن بنده گمراهوآیا درحق بنده گمراه جز رهنمای عالم   که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی خدای بخشاینده ومن بنده قابل ترحم وبخشش وآیا درحق بنده قابل بخشش جز خدای بخشاینده  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی سلطانت من بنده امتحان شده وآیا درحق بنده امتحان شده جز سلطان عالم  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من ؛ تویی رهبرودلیل ومن متحیروسرگردان وآیا درحق متحیر سرگردان جز دلیل ورهبر که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من ؛ تویی خدای غفورآمرزنده ومن بنده گنهکاروآیا درحق بنده گنهکارجز خدای غفور  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من؛ تویی غالب وقاهرومن بنده عاجزمغلوب وآیا درحق بنده مغلوب مقهورجز خدای غالب قاهر که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ تویی پروردگار پرورنده خلق ومن مربوب وپرورش یافته توام وآیا درحق مربوبی جزآنکه پروردگار اوست  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای؛ من تویی خدای با کبریا ومن بنده فروتن وعاجزوآیا درحق بنده عاجز فروتن جز خدای باکبریای بزرگ  که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من ؛ برهمتت ترحم کن وبه جود وکرمت وفضل واحسانت ازمن راضی وخشنود باش؛  ای خدای صاحب جود واحسان وفضل ونعمت بحق نعمتت یا الرحم ا لراحمین.

گوشه اي از مناجات حضرت علی علیه السلام

 

2 نوشته شده در  2007/8/3ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

صداي آب مي آيد
صداي آب مي آيد، مگر

 در نهر تنهايي چه مي شويند؟

لباس لحظه ها پاك است.

ميان آفتاب هشتم دي ماه

طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.

طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.

چه مي خواهيم؟

بخار فصل گرد واژه هاي ماست.

دهان گلخانه فكر است.

***

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.

ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

***

چرا مردم نمي دانند

كه لادن اتفاقي نيست،

نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند

كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟
 
*****
 
((سهراب سپهري))

 

2 نوشته شده در  2007/8/2ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

ساده بگویم
ساده بگویم ، نگاه زاده علاقه است
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند
تو دیگر از ان خود نیستی...
زمان می گذرد و زمانه نیز هم
کودک می شوی
جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری
 پیر می شوی
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست
باز در پی ان علاقه پنهان ، ان نگاه همیشه تازه هستی
باز ان دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی
غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده است
سایه ای خوش بر دل تو!
 
@@@@@@@@@@@@
 
پدر جان در دل تنگت چه ابری بود
که من چندان که می گریم
هنوزش هیچ پایان نیست
چه صبری داشتی اما ،
از ان دندان که بر  هم می فشردی
همچنان خون دلم جاری ست.
غمت با من
درین شب های ابری
زنده ماند اما،
نمی دانم امیدم در دل تنگ که خواهد زیست؟
 
@@@@@@@@@@@@
 
از هم گریختیم
وان نازنین پیاله دلخواه را ، دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم .
دیدار ما که ان همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
وان عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با ان همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز امدم ولی
هر بار دیر بود.
اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سر گشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو ادم و حوا بهشت خویش.
 
 
 
                                                            همسایه دیوار به دیوار دلهاتون
 
                                                                                                بهزادجون
2 نوشته شده در  2007/7/30ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

نوشته های ارسال شده توسط یک دوست(اسمون ابی)
قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود. (فرانسيس كافكا)


هرگز کسی را نا امید نکن، شاید امیدش تنها داراییش باشد


از خدا پرسیدم چی دوست داری؟گفت: سخاوت. دیوانه گفت: حماقت. غم گفت: ملامت. کوه گفت: صلابت. معشوق گفت: نگاهت. فدایه تو که گفتی : رفاقت.

2 نوشته شده در  2007/7/30ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

تو عزیز منی گلم

آخه تو عزیز قصه هامی     آخه تو شعر روی لب هامی

آخه جون تو بسته به جونم     اگه بری دیگه نمی تونم

آخه اسم تو رو که می آرم      میشی همه دارو ندارم

از چی می ترسی تو مهربونم     من که رو عشق تو موندگارم

یه شب میون بارون غرورم شکستم

کاش که بهت میگفتم چقدر تو رو می خواستم

می خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت

با این که خیلی خستم بگذرم از گناهت 

آخه تو عزیز قصه هامی     آخه تو شعر روی لب هامی

آخه جون تو بسته به جونم     اگه بری دیگه نمی تونم

آخه اسم تو رو که می آرم      میشی همه دارو ندارم

از چی می ترسی تو مهربونم     من که رو عشق تو موندگارم

 

2 نوشته شده در  2007/7/25ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

عشق

وای که چه قد تو رو دوس دارم و می میرم واسه تو ,  تو همیشه تو قلبم

 

 می میرم واسه چشمای قشنگت

 

بگو بگو بگو دوسم داری

 

دیگه نگو نمیای که می میرم وقتی که نیستی بهونه می گیرم

 

بازی نکن با دلم که می میره بیا که دلم پیش قلب تو پیره

 

نکنه که دیوونه شی به عشق من شک کنی نکنه بی وفا بشی بخوا منو دک کنی

 

نکنه که میخوای بری بازم میخوای بد بشی شاید واسه قوی شدن میخوای ازم رد بشی

 

تو رو خدا وقتی میام نگو دیگه دیره  نگو که دلت یه جای دیگه اسیره

 

نگو نمیشناسی تو دیگه رنگ صدام

 

نگو نمیفهمی دیگه معنی حرفام

 

 

2 نوشته شده در  2007/7/25ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

بارون

برو زیر بارون...بهش برس...

تموم راز هستی رو توی بارون میتونی ببینی...

باران روایت عشق است...

زیر باران بی چتر...

2 نوشته شده در  2007/7/25ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

تولد تولد تولدم مبارک
۲۹  تیر  اومد   ....  تولدم را به خودم تبریک می گم
2 نوشته شده در  2007/7/19ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

درد و دل اسمون و ماه
آسمون به ماه میگه:

 عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو ماه میگه؟
 تو بگو عشق یعنی چی؟
 آسمون میگه : انتظار دیدن تو
 
نشان عشق
روز و شب...
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب


هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب



پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب

 

2 نوشته شده در  2007/7/18ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

تا تولدم چند روز بیشتر نمونده....
  ۲۹  تیر   (تولدم مبارک) 
2 نوشته شده در  2007/7/12ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

بسوزم
بسوزم
 
چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی ازاین زندگانی
بنالم زمحنت همه روزتا شام
بگریم زحسرت همه شام تاروز
توگویی سپندم براین آتش طور
بسوزم ازاین آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنا
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس بازبان دلم آشنا نیست
چه بهترکه از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرانیست همدرد بهتر
که ازیاد یاران فراموش باشم
ندانم درآن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بیقرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟
 
2 نوشته شده در  2007/6/17ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

سخنان دلنشین
 
عشق ان نیست که به هم خیره شویم، عشق ان است که هر دو به یک سو بنگریم.
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
دوستی حقیقی تنها در گرو این راز بزرگ است:
ایثار بی دریغ باید کرد تا خود را بیابی
غنی تر، ژرف تر و نیکوتر
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک !
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک!
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
شاید در فاصله ای که امروز از من داری تو را بهتر ببینم،
حجم تو برای دیدن از فاصله نزدیک بسیار بزرگ بود.
حالا میتوانم هر روز به مرور دیده هایم بنشینم
و ترا اندک اندک باز افرینم .
ترا که در حال عبوری تا همیشه
تا هروقت که من نگاه می کنم.
 
@@@@@@@@@@@@@@@@
 
پشه ای در استکان امد فرود
تا بنوشد انچه وا پس مانده بود
کودکی از شیطنت بازی کنان
بست با دستش دهان استکان
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد
خشک لب می گشت حیران راه جو
زیر و بالا بسته هر سو راه او
روزنی می جست در دیوار و در
تا ب ازادی رسد بار دگر
هر چه بر جهد و تکاپو می فزود
راه بیرون رفتنش از چاه نبود
انقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و ان نعمت لذیذ
لیک ازادی گرامی تر ، عزیز
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
پرواز افتاب و نسیم و پرنده را میدانم
و صفای دلاویز دشت را
اما ، من این میان
پرواز لحظه ها را
افسوس می خورم
پرواز این پرنده بی بازگشت را !
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
کسی در امتداد لحظه ها می گرید
و با ارزویی کهنه می پوسد
نگاهی خسته در ان سوی تاریکی
به راه عابری مانده است.
 
@@@@@@@@@@@@@@@@
 
در کوچه های خاطره
در رنگین کمان عشق و امید
 یاد تو جاری است
ایا فرصتی برای مرور تو هست؟
 
 
2 نوشته شده در  2007/6/13ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

درمسیر راه من امروز
کسی پیدا شد
کسی که حرفی زد
کسی که رازی داشت
کسی که نامش را آهسته سرداد
چشمش از هزار قصه خبر داد
کسی که خواست قسمت کند با من درونش را
به نظر کمی شاد می نمود
و شاید غمهایش را زیر چهره اش می سوزاند
نه عبوس بود و نه زیبا
تنها یک لحظه از زندگی بود
لحظه ای همچون یک اتفاق
لحظه ای که می گذشت و اتفاقی که می افتاد
نه خوشحال بودم از این حادثه  
نه اندوهگین از سرنوشتی که رقم می خورد
مانده بودم میان راه
که چه می شود آیا
می خواستم رها شوم
رها از همه چیز
رها از همه کس
راه درست را نمی دانستم
و پشیمانی فردا را به یاد می آوردم
چقدر سخت طی می شود این روزها
روزهای تنهایی من
روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد
تنها من می دانم و بس
و تو هرگز ، هرگز، هرگز
می روی به ره خویش و من گم می شوم
و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن
می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته
می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم
و باز قصه تکراری همیشگی
هر کس به سوی مقصد خویش
تنها می مانم و زخم خورده و شکسته
باید بدانم که راز تمنای عشق  چیست
چیست این تکرار که من مدام می خواهمش
من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش
به مقصد نمی رسم هرگز
و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره
نمی دانم مقصدم چیست
و نمی دانم راز این تکرار چیست
راهی که من مدام تکرار می کنم
این مسیر را شاید هزار بار رفته ام
چه می شود مرا
انتهای این قصه چیست
قصه گم شدن من در بی راه های مسیری برای عشق
معنی عشق را هم حتی نمی فهمم
می خواهم این بار بایستم
می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم
شاید بشکنم
شاید بخشکم
اما برای همیشه می خواهم که بایستم
 
دوستدار همیشگی شما
بهزادجون
2 نوشته شده در  2007/6/12ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

عشق یعنی.....
عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !! برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن ! هر چه كه هستي ، باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري
*************
تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه
 *****************
دوست دارم تو می خواهی مرا بازم می ترسم نمی دانم چـــرا وای اگر روزی فراموشم کنی با غـــــم هجران هم آغـوش کنی وای اگر نامم بمیرد بر لــبــت یا فرونشیند عــشــقـــم در برت
 ************
 
تو دنيا 4تا چيزو دوست دارم تو آسمون خدا رو.تو زمين خودمو.تو خودم قلبمو.تو قلبم تو رو
 *******************
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود
2 نوشته شده در  2007/6/9ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

تقدیم با عشق

آموخته ام که : وقتي با کسي روبه رو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما دارد. آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد. آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست. آموخته ام که: خوشبختي جُستن آن است نه پيدا کردن آن...

2 نوشته شده در  2007/6/3ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

خیلی دلم واستون تنگ شده بود.
به زودی اپدیت می کنم... هر روز اپدیت می کنم
2 نوشته شده در  2007/6/3ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

پسر تنهای روزگار
من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟
دو زانوي من ....
آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها يخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگريم .... فرياد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو كنم .....
اما برای كه ؟ اما برای چه؟
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟
چه كسي است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم .....؟
آرای به راستي كه هيچ كس نيست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شايد فقط تنهايی مرا بفهمد .... شايد تنهايی بتواند
داغ تنهايی را در من آرام كند!
اين دو زانوی من،
كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند....
تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايی.
تنهايي با همه رفافتش،
تك تك روياهای مرا سوزاند،
رويای عشق را .... رويای فردا را....
اكنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاريكم .....
پس ای تنهايی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم ميكنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهايی خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......
 
 
پسر تنهای روزگارUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

2 نوشته شده در  2007/3/26ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

خلوتگاه سبز
2 نوشته شده در  2007/3/26ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

 
 
2 نوشته شده در  2007/3/23ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

بهار آمده
بهار آمده .

خاک باغچه ی خانه ی پاییزی ما آبستن رویش مجدد است .

و غنچه ها...

بی هراس از چیده شدن ٬ مانند دختران تازه بلوغ یافته ٬ طنازی می کنند .

بهار آمده ٬

باغچه ٬ بهاری است اما !

خانه هنوز بوی پاییز می دهد....

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons


صدای پای بهار شنیده می شود

درخت ها جان تازه ای گرفته اند

آسمان هم با آسمان زمستان فرق دارد

گاهی سرد می شود اما خیلی زود نسیم بهاری سردی زمستان را به خنکای دوست داشتنی بهار تبدیل می کند

خیابان که می روی می بینی مردم با چه شوقی رفت و آمد می کنند، خرید می کنند و ...

ولی نگاه عاشق به بهار نگاه دیگری است



یک نسیم از درد عشق است این بهار

آری دستاورد عشق است این بهار


بهار با همه خوبی و عظمت و طراوت یک وزش از نسیم عشق است

بهار حقیقی در دل آنان است که عاشقانه می اندیشند، عاشقانه می نگرند، عاشقانه رفتار می کنند، عاشقانه می زیند و عاشقانه می میرند

گویی بهار می خواهد ب
ه ما بگوید که اگر عاشقانه مردیم، هرگز نمی میریم


آه، باور دارم که عشق پر از زخم و داغ است خصوصا برای عاشقی که جز جفا هیچ نبیند و حتی برای عاشقی که وفا دیده است نیز تلخ است، اما مگر بهار تلخ نیست؟ بهار هم با همه زیبایی تلخ است. مگر همه گلهای بهاری روزی به باد خزان دچار نمی شوند؟ بهار نیز چونان عشق زیبای پیچیده شده در غمهاست و آن چه که بهار را با عشق پیوند می زند همین پارادوکس زیبای بهار است.
 

سال خوبی رو براتون آرزو می کنم

آرزومند آرزوهایتان

پسر تنهای شبUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

2 نوشته شده در  2007/3/20ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

سال نو مبارک
سلام دوستان
اميدوارم همگي حالتون خوب باشه
پيشاپيش سال جديد را به شما تبريك ميگويم


سلام


سرنوشت را مي خوانم در افكارم
گاه درست
و گاه اشتباه
خطاهايم را مي توانم ببينم ولي نمي توانم عبرت بگيرم
و غبار در راه آنقدر در راه زياد است كه من در
ميان هياهو خود را نيز گم مي كنم
و تو كه در پيچش هاي زمان گاهي خود را به من مي نمايي
من به انتظار آمدنت همه راهها را نيمه كاره
رها كرده ام
به گلباران كردن مقدمت خواهم پرداخت و
طلسم خود را بر گردنت خواهم انداخت
و آن روز من هنگام ترانه خواندن
تنها نخواهم بود
و تو براي هميشه غبار جاده ها را برايم
كنار خواهي زد

                             

و نور ماه اينبار هم بر من مي تابد
و مرا در تراوشات نقره فامش غرق مي سازد
و من يكبار ديگر خسته از
حل معماي زندگي لحظات كم مانند جواني را
در زير دست و پايم به هدر مي دهم
و من يك شب ديگر را تا سپيده تنها ترين فانوس
روشنايي بيدار خواهم پيمود
و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا ستاره ها
غروب مي كنند
و من چه بينا بر آنها مي نگرم
و يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد
و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم
و من پر از سكوت روز بعدي را نيز خواهم گذراند
تا به مهتاب شب برسم
تا عمرم را با ورق زدن شب و روز
تاريكي و روشنايي
.فقط پر كرده باشم




گويند كه معشوق تو زشت است و سياه
گر زشت و سياه است مرا نيست گناه
من عاشقم و دلم بدو گشته تباه
عاشق نبود زعيب معشوق آگاه


                                
                         
اي گل من گل شبو
واسه شبهام ميشي خوشبو
دل ميگه بي تو ميميرم
واسه من هستي يه دل جو

همه شبها هستي بيدار
دل من شده گرفتار
دلو از خودت نرنجون
من ميشم برات يه هميار

شبها زيبا ميشه با تو
غصه هام وا ميشه با تو
اين همه قشنگيهارو
چه كسي داره بجز تو

من بدون بوت ميميرم
كمكم كن جون بگيرم
نزار اينجا منو تنها
من به عشق تو اسيرم

هيچي مثل تو نميشه
زندگيم بي تو نميشه
توي شب تو رو شناختم
عطرشب بي تو نميشه

شبها زيبا ميشه با تو
غصه هام وا ميشه با تو
اين همه قشنگيهارو
چه كسي داره بجز تو
 

2 نوشته شده در  2007/3/20ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

سال 86 مبارک
دوستاي گلم سلام چند روزي بيشتر به سال نو نمونده خواستم پيشاپيش اين سال رو به شما و خانواده ي محترمتون تبريک بگم اميدوارم سالي خوب و خوش داشته باشيد .سال نو مبارک

 

بهزادجون 

2 نوشته شده در  2007/3/17ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

سال نو مبارک
سال نو را پیشاپیش به همه دوستان گلم  تبریک  میگویم و امیدوارم همیشه خوش و پیروز و سربلند باشید......
2 نوشته شده در  2007/3/15ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط بهزادجون  | 

خدایا
مهربانا!
 
میدانم که تا تو راهی نیست.
 
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
 
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
 
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
 
اما نمیدانم ؟؟؟؟؟؟؟
 
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟!!!!
 
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
 
کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
 
                                 تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!
2 نوشته شده در  2007/3/5ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

شبهای مهتابی
در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم
تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم
چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم
چنان آوارگان در غربت احساس می میرم....
به امیدی که باز آیی...
به یا گرمی آغوش جانبخشت
به یاد آن همه مهتاب شبهایی
که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری
کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد
نوازشگر
و با گرمی خود بیدارمان می کرد
به یاد آنهمه مهتاب شبها که
به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم
و در گوش هم از احساس می خواندیم
اگر حتی در اوج نفی و رسوایی
بدون ترس و پروایی ز بد گویان
در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست
دل سیرم!

به تو گفتم که نذری دارم و امشب ادای نذر خواهم کرد
از امشب در حیاط خانه دستم را به سوی آسمان پرواز خواهم داد
و از آن خالق هستی که دستم را از اوج کبریا پس داد و بر دستان تو بنهاد
خواهم خواست
دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند
و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد
و از تو عشق را این بار بستاند
به دست من من دلپاک بسپارد
که عمری عشق را فریاد سازم با شکیبایی....
_____________
 هرگز گمان مبر پنهان که می شوی در خود
در خود تورا نمی بینم
پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است!
تک واژه را نگاه کن
تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست
تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم
2 نوشته شده در  2007/3/1ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  | 

چه کسی تنهایی مرا می شکند ؟؟؟
باز من و تنهایی و قلم و کاغذ
بازم دل گرفته و خسته
بازم
بازم ... ؟
نیست رهگذری آشنا
که دل خسته مرا به آواز بهار
به نم هوا
 به طراوت گل
و روشنایی نور نشان دهد
شاید با زنگی آشتی دهد ؟
شاید ...
خورشید خاموش ، بهتر خموش
نیست کسی که بشکند تنهایی تو را
به تبسم بهاری
به نگاه رازقی
انتظار از نسیم بهاری
کو بهاری ؟
شاید نیست نسیم بهاری ؟
بدهد طراوت
به لحظه های بی خاطره
پاک کند غبار از ذهن
از قلب
باز مینویسم
از تنهاییم
روی ذهن سفید
ترانه ها

با قلم جاودانگی
چه کسی تنهای مرا میشکند ؟
چه کسی از پس غروب تنهایی
با لطافت محبت
با گرمی عشق
میشکند ؟
ای خورشید چه انتظار بیهوده
ندیدی ؟ چه کسی روشنایی خورشید رو شکست
اری حالا خورشید خاموشم
هنوز امید به انتظار بیهوده
که شاید
بشکند تنهای مرا دوباره
روشنایی بخشد به خورشید خاموش
آیا کسی تنهایی مرا میشکند ؟
یک دوست ...
یک آشنا ...
یک غریبه ...
شاید ...
 
آرزومند آرزوهای بزرگتان
برام دعا کنید
بهزادجون

 

2 نوشته شده در  2007/2/19ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط بهزادجون  |